نداهائیست در کوچه و پسکوچهها،
در میادین خاک گرفته،
خسته از تحقیر و تحمیق.
نداهائیست بر لبهای ترکخورده،
از اعماق قلبها،
از اعماق رنجها و دردها.
نداهائیست در پرواز،
در میان بغض تحقیر و سرکوب
در سرای خویش.
دستهای زنجیر شده ما در زنجیر
و چشمهای بیدارمان مبهوت.
شود که روزی
ندای ما همه،
هدیه آرد طلوعی را
از میان زاری کودکان وحشتزده،
ضجه زنان دلشکسته
و ناله مردان پرخروش؟
وه، چه مشکل است،
آرزو را با لب آشتی دادن.
رحمان
پنجشنبه، 4 تير 1388
25 ژوئن سال 2009
No comments:
Post a Comment